گسکیزوفرنیا

 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

یکی از بچه ها: استاد من ١٨ به بالا می خواما!
-خوب بخواه! منم مرسدس بنز می خوام پول ندارم پراید گرفتم.

* خودشون ضریح می سازند خودشون واسش گریه می کنند.  بذارین لااقل بذارنش تو حرم بعد این کارا رو بکنید. یعنی واقعا امام حسین راضیه این پولو خرج ضریح فلزی و بی روح بکنید؟ ما بت پرستیم!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧
 

چند تا ایمیل می زنی به زور یکیش رو جواب می دم. دردل می کنی خوشم نمی آد! می گی فقط منو می شناسی که اینا رو بهش بگی. برای بار هزارم بهت یادآوری نمی کنم که تو به کمک حرفه ای احتیاج داری نه یه دوست که اونم بهم بریزی. دیگه بهت نمی گم سر این یه مورد اگه بخوای از راه دور هر کمکی باشه بهت می کنم. بهت نمی گم چرا وقتی مامان تو بهم گفت بهت کمک کنم و خواهش کرد من گوش کردم اما وقتی بهش گفتم باید تو رو ببره اهمیت نداد و دو تایی بهانه  اوردین. این دوستی رو نمی خوام. هفته ای چند بار باید با نشونه های تو یاد چیزایی بیافتم که دوستشون ندارم یا دیگه نیستند و فقط خاطراتشون مونده.

اگه بدونی چقدر این روزا ممنون کسی ام که منو از دست نلفن های اعصاب خرد کن تو نجات داد! دیگه با هر زنگ تلفن از جا نمی پرم که وای دوباره اینه این دفعه چطوری بپیچونمش.

این ایمیلم گذاشتم که بقیه ای که این جا وجدانم رو هدف قرار می دند آروم بگیرند. وگرنه جواب درست و حسابی بهت نمی دم.

به قول اون دوستم برای هر آدمی باید به اندازه یه پشت چراغ قرمز ایستادن وقت بذاری نه بیشتر. من مهمم!

گاهی که فکر می کنم می بینم تو آروم تر از اونی هستی که به من نشون می دی. وقتی می بردمت اون جا یا دکتر یادته؟ یادته با دکتر می گفتی می خندیدی اون وقت گریه هات برای من بود؟

من سه تا دوست این طوری رو تو این سه چهار سال اخیر کنار گذاشتم. یکیش همکلاسی بود.

نوشتم که یادم باشه اشتباهات گذشته ام رو تکرار نکنم.

* این استاد ک بود! اون روز تو خیابون دیدمش انگار یه تیر چراغ برق رو روش پالتو کشیدند داره راه می ره.

* بچه ها گفتند دیدی اون استاد بررسی آثار چه تیپی زده بود. گفتم آره! این قدر سر امتحان هوس کرده بودم با خودکار شلوار کرمش رو خط خطی کنم از این خوشتیپی درآد!

* امتحانامون تموم شد.

* آقا این موهای بلند هم چیز خوبی نیستا! فکر کن. سر امتحان یهو استاد با کله اومد رو برگم و دیدم یه عالمه مو و ریش پرفسوریش تو چشممه! حالا اون وسط گیر داده بود سوالا رو نگاه کن اگه سوال داری بپرس.

* دقت کردی! هیچی نمی گم چیو!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

واقعا این جزوه تاریخ و تمدن اسلامیه؟
علل عقب ماندگی ایران:

١- جدایی حاکمان از مردم
٢- مدیریت افراد کوتوله فکری
٣- ادغام دین و سیاست و استفاده ابزاری از دین
۴- خروج سرمایه از کشور
و...

جزومون رو می فروشیم! نمی دونیم اون جلساتی که ما نبودیم تو کلاس چه خبر بوده! تا ما بودیم که استاد فقط در جواب انتقادهای سیاسی بچه ها می خندید.

خودتون رو مسخره کنید. تو دانشگاه کودکستانی ما این جزوه واقعا عجیبه!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

از در که می ری تو سمت راست گوشه پذیرایی یه درخت کاج گذاشتند.لا به  لاش چراغ روشن و خاموش می شی، با نور آبی و سبز. دنبال کادوهاش می گردم! آخه قرار بود کریسمس بریم اما بچه ها گفتند نزدیک عاشوراست. اون ور کنار شومینه جوراب عروسکی بابانوئله. از شاخه های گلدون کناری میمون آویزونه. تا تو دستشویی عروسک های لاک پشتیه. دو سه تا تابلوی نقاشی کار خودش، یه تابلوی تیله و چند تا گلدون شیشه ای که هم خودش طراحی کرده هم گلاش رو درست کرده.

مامانش رو به روی منه. تلویزون روی یه شبکه ماهواریه. بهم می گه این فیلم رو می بینی؟ می گم نه من فیلم دوست ندارم. می گه البته این شبکه ی سالمیه. ما فیلم صحنه دار نمی بینیم. اونم از اون طرف تایید می کنه. خوب فکر کنم برای هر مسلمونی! جالب باشه خونه ی یه زن و شوهر مسیحی اونم از نوع کشیشش رو ببینه.

حالی می کنیم! مدام چای می آره برامون. پسرش از راه می رسه. می شینه روی مبل، می بینید این نرگس همیشه این قدر آرومه ...

ساعت رو نگاه می کنم. تا تهران برسم نماز تعطیله! حالا چی کار کنم؟ همون موقع های اذانه که متوجه می شیم اون اتاق جانماز و چادر موجود است به همراه جهت قبله!! بچه می گند فال قهوه بگیریم. می گه نه! شوهرم دوست نداره. تو کتاب مقدس گفته فال نگیرید.

روی میز ظرف آجیل و خرما و توته. حس می کنی واقعا عیده!

حتی تو دستشوییشون هم به شدت خوشگله!  بعد نماز فضولیم می گیره! کتابای تو قفسه رو یه نگاه می کنم. مریم حیدرزاده و رمان و ... و جنگ های صلیبی!
یکی از بچه ها یه انجیل ازش می گیره.

* سفر بدون خانواده به خارج از تهران و بی اجازه. المیرا می گفت عاقبت تخم دزد شتر دزد می شه!

* می دونی ... برام مهم نیست. یعنی هستا. ولی مردک! ارزشش مردک گفتن هم نداره.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
 

امان از این قورباغه هایی که باید قورت داد ...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
 

بعد یه هفته ...
فکر می کنی تا کی بتونی از واقعیت فرار کنی؟ تا کی می تونی با پاک کردن آهنگ های گوشیت و دوری از یه سری آدم ها و جاها بگی چیزی وجود نداشته؟ گویا زندگی زرنگ تره از توئه یا شاید می خواد اوضاع بهتری برات بسازه کی می دونه؟ در هر صورت واقعیت رو می آره جلوی تو. یا نه، تو رو می بره مستقیم وسط حقیقتی که ازش فرار می کردی. و تو تا شب می شینی گریه می کنی! گرچه بعدش نتیجه می گیری گریه کار یه دختر خوب مثل تو نیست! گریه کار آدمی که تغییر کرده نیست. اما تا همین امروز انگار یه نیشتر زدند به قلبت ( نه لزوما دردناک!) و گذشته نه چندان دورت یکی بعد از دیگری می آد جلو چشمت. تو می فهمی کیا رو دوست داری. تو می فهمی که سخت ... همین دوستی که باعث ناراحتیت بود رو دوست داری. تو باید بری. پاس کاریت عالی بود! یعنی اونی که پاس رو گرفت خیلی عالی زد تو دروازه و گل!  و تو نجات پیدا کردی.
اما این حقیقت لعنتی ... باید یاد بگیرم باهاش زندگی کنم. خیلی ها حقایق تلخ تری تو زندگیشون دارند. و من می تونم زندگی کنم. حتی اگر ...
من دختر خوبی ام، نیستم؟ باور کن خیلی تلاش کردم خوب بشم. درسته اشتباه بزرگی رو مرتکب شدم اما سعیم رو می کنم. باز هم ...
دلم می خواد باز هم سبک باشم. من می تونم.
* امروز اون دوستی که برای ازدواجش مشورت کرد عکس نامزدیش رو اورد! می بینید چقدر حرفم نتیجه داد! نباید با دیدنش یاد این بیفتم که چه زندگی سختی خواهد داشت. شاید هم نه! شاید ما آدما بتونیم با آرزوهای بزرگمون مبارزه کنیم. شاید فردا حس مادرانش عشقش به درس و دکترا گرفتن رو خنثی کنه. شاید مردی که علنا ازش خواست که دوست قبلیش رو بعد ازدواج هم بپذیره خوب از آب در بیاد. شاید اصلا بتونه حضور اون دختر رو هم تحمل کنه! اوهوم! سعی می کنیم خوش بین باشیم.
این دوست، اون روز دو ساعتی برای من گریه کرد و درد دل. موقع نامزدیش حتی بچه هایی که باهاشون در حد سلام کردن رابطه داشت رو دعوت کرد اما منو دعوت نکرد. باور کن نمی رفتم! اما می شه فهمید روی بعضی ها چقدر می شه حساب کرد. قبل نامزدیش چند تا ورقه اورد و گفت براش ترجمه کنم چون وقت نداره. نمی دونم چرا سراغ اون چند نفری که دعوت کرده بود نرفت! نخیر! پیچوندمش. ترم پیش هم بهش گفتم یک ساعت می رم نزدیک خونشون جزوش رو بگیرم اما نداد! نباید از بقیه انتظار داشت اما چرا یادم نمی مونه جواب کاراشون رو همون طوری بدم؟
* استاد: تو این قدر غیبت داری که دیگه می تونی ظهور کنی!
البته من این ترم بعد حذف و اضافه غیبت زیادی نداشتم.
* دم امتحانا اتاقم دیدن داره. یکی لطف کنه بیاد این برگه ها رو از رو زمین جمع کنه. این ترم حتی نرفتم کتابا رو بخرم. کپی کردم که بعد دلم بیاد بندازم دور.
نامردم اگه ترم دیگه از اول ترم درس نخونم. هر چند امروز به دوستم می گفتم که تجربه نشون داده اگر تا دانشگاه آدم نشده باشی بعدش هم آدم نمی شی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
 

"...خواستم باهات حرف بزنم که به دادش برسی. به خدا خیلی حالش بده. همش اسم شما رو فریاد می زنه و گریه می کنه و واقعا به شما محتاجه(!) نمی دونم چی کار کنم. چی شده بین شما؟ اگر اشتباهی کرده غلط کرده. تو ببخش. به حق عزای حسین تو ببخش. اگر برات امکان داره... باهات تماس می گیرم."
این اس ام اس طولانی بود که هر چند دقیقه بهش اضافه می شد. اول فکر کردم اشتباه اومده. بعد دیدم از طرف مامانشه. به خودم گفتم بی خیال! فکر کردم چی جواب بدم؟ بهش آب قند بدین؟ زنگ بزنین اورژانس؟ آخه نه که شعبه 115 راه انداختم همون! فکر می کنم جواب ندم بهتره. می رم به کارم می رسم. خونسرد ... و راضی از خونسردیم. حتی به اسم امام حسین هم توجهی نمی کنم. من مهمم! روحیه من مهمه. اصلا چرا باید اسم امام حسین رو بازیچه قرار بده؟ بالاخره می بینم چون یه مادره احترامش واجبه. جواب می دم: هیچ چیز خاصی که به اون مربوط باشه اتفاق نیفتاده. این مشکل شخصی منه. خواستین باهام تماس بگیرید.
فکر می کنم خوب چطوری بپیچونمش؟! که یهو خونسردی رنگ عوض می کنه. بدنم شروع می کنه به لرزیدن. صدای تپش قلبم رو به وضوح می شنوم. همین می شه زنگ می زنم بهش. بعد چند تا بوق خودش بر می داره. صداش می گه از منم حالش بدتره. با خشم می گم این اس ام اس چی بود؟ حرفامون طولانی تر می شه. گریه می کنه. و من خونسرد گوش می دم. جوابی ندارم! فکر کن! زن و شوهرهام گاهی بی دلیل می خوان از هم جدا شند چه برسه به این که یه دوستی ساده است. 1 ساعت حرف می زنیم. مجبور می شم پاس کاری کنم! پاس می دمش به یه آدم حرفه ای! آخه چرا یه آدم باید این قدر بی کار باشه که به قول خودش سه ماه زندگیش رو به خاطر من حروم کرده باشه؟ این ضعف اونه نه مشکل من. بهش می گم وابستگی خوب نیست. تو نباید به من وابسته باشی. مشکل این جاست که تو این مدت بدون من نتونستی راهت رو پیدا کنی. هدف تو نباید من باشم. هدف باید درون خودت باشه. بدون همراهی من هم باید بتونی زندگی کنی. امیدوارم پاس کاری مفید باشه! واقعا احساس ناتوانی می کنم. می دونی ... تو حرفای اونم بود. انگار یه بچه رو از پرورشگاه گرفته باشی اما بعد یه مدت تو خودت نبینی نگهداریش کنی! خوب نمی تونی دیگه. اون بچه دیگه اون قدر هم بچه نیست که نفهمه. واقعا نمی تونم شبی یک ساعتم رو به دردل های اون اختصاص بدم. آره برادر من! من صاحب یه کارخونه سنگ مرمرم! آره مادر من! من خیلی بدجنسم. اما به این ویژگیم افتخار می کنم. تو این دنیا بدون سنگ بودن مگه می شه زندگی کرد؟ یک ساعت حرف زدیم و هنوز ذهن من آشفته است. حالا فکر هر شب این طوری باشه. کی دلش می خواد به گریه و ناراحتی های مادام العمر بقیه گوش بده؟
عصبانی ام. راه هایی که برای دور کردنش کردم جواب نداده. وای خدای من ... از دست این مثلا دوست چی کار کنم؟
این زندگی منه. دلم می خواد بدون مزاحمت بسازمش. چرا نمی فهمه اون نرگس مرد؟ حتما باید جسم یه مرده رو بهش نشون داد؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نرگس - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

از مزایای ردیف های جلو نشستن اینه که گهگاهی استاد حرفای خصوصی به جلویی ها می زنه و تو که عقبی نمی فهمی. بچه ها گفتند بیا این جا بشین.
استاد شروع کرد برامون گفتن:
- گاهی صبح ها که بلند می شدم پنجره رو باز می کردم و یه نگاه به خونه ها می کردم می گفتم یعنی چندتا آدم امروز مردند؟ اینا خونه نیستند قبرستونند!
- تمام این مدت آرزوم بوده یه دانشجو با یه دسته سوال بیاد سر کلاسم.
بعد برمی گرده به من نگاه می کنه گویا قیافه من به حرفاش بیشتر می خوره.
- البته ... شما دارین زندگی می کنید. چه فایده؟ چه رفتگر شهرداری بشی چه فول پرفسور. آخرش باید بری زیر خاک بخوابی.
با سر تاییدش می کنم. بالاخره یه استاد عاقل پیدا کردم.

* می دونی ... مدتیه که به این حرف آخری استاد اعتقاد ندارم. کمی دلم برای استاد سوخت. شاید تنها کسی که درک کرد این ذهنیت استاد اونم کسی که از دانشگاه تهران فوقش رو گرفته چقدر دردناکه من بودم. من می دونم درد بیهودگی چیه. من تو چشمای استاد ٣٣ ساله که موهای سفیدش کم نیستند دیدم داره وارد فاز بدی از زندگیش می شه. برای استاد ناراحت شدم. البته ... خوندن ادبیات تو دانشگاه واقعا کار مسخریه ای. و مطمئنا اگر یه روز دیدت به زندگی به خاطر مشکلات یا هر چیزی بازتر بشه به این موضوع ایمان می آری و چقدر بده که اون روز ٣٣ سال از زندگیت گذشته باشه. به قول خودت تمام دوره فوق در اتاق رو خودت بسته باشی و ادبیات خونده باشی. تو با ادبیات هیچی نمی شی. هیچی!
* این دانشگاه ما شده بنیاد ازدواج! هر روز که می ری یه همکلاسی جدید حلقه به دست وارد می شه با آلبوم عکسش. ترم آخری انگار دنبالشون کردند.
*استاد کاکرو:
- داشتم ویترین هاکو پیان رو تماشا می کردم. دیدم پول خرید کردن از اون جا رو ندارم. رفتم کنار خیابونش این شال گردن رو خریدم بگم از کنار هاکو پیان خرید کردم!


 
comment نظرات ()